اندر احوالات 13 آبان 1388
ساعت 7:30 رسیدم مدرسه.یکی از بچه ها بدو بدو اومد.گفتم چی شده؟گفت(.....) شده ها متروی هفت تیرو بستن.پیاده اومدم تا اینجا.گفت:تو هفت تیر پر گارد گیژست! با ماشینای خفن. بعد از رجوع به ذهنم فهمیدم حجت الاسلام کروبی گفته بود راهپیمایی 13 آبان از میدون هفت تیر شروع میشه.
بعد از حدودا 2:30 ساعت یه صدایی کل کلاسو پر کرد. همون نغمه ی آشنای (مرگ بر 000)

کلاس ما رو به خیابون بود .معلم فیزیک یواشکی رفت و یه دید زد. از قیافش تابلو بود یه اتفاقی افتاده . یکی از بچه ها گفت ((ا... بچه ها اونجارو..)) یهو همه از سر جاشون پریدن کنار پنجره.یه جوون 16 17 ساله با دست پر خون.مردم پسر رو که دیدن شروع کردن به گفتن :( الله اکبر). مام نامردی نکردیمو شروع کردیم به گفتن الله اکبر. معلم فیزیکم خودش اهل حال بود.گفت بازم بگید.
زنگ تفریح خورد.جمعیتی که از هفت تیر در رفته بودن تو خیابون امیر اتابک بودن. ایندفعه کل حیات پر شد از هر شعاری که فکر می کنید.ملتم که سرشون درد میکنه واسه این کارا!از ساختمونا اومدن بیرون و به جمعیت اضافه شدن. مدرسه شد حکومت نظامی :( همه بالا سر کلاس) ما در صدد این بر اومدیم که مدرسه رو فتح کنیم! اما نشد.
ساعت 1:30 که تعطیل شدیم بدو رفتیم هفت تیر . من خیلی دوست داشتم برم تظاهرات ولی خوب نمی تونستم. هفت تیر هنوز پر گارد بود.جلو مسجد الجواد همه بسیجی! و جالب تر این که من همه رو میشناختم . حالا هرچی نباشه مام یه 4-5 سالی تو بسیج بودیم. یکی چشش زخمی ، یکی پاش ، یکی دستش و.... وقتی اینارو دیدم دلم خنک شد. گفتم دم کسی که شما رو زده گرم.
یه چرخی زدیم و اومدیم تو مفتح تا بیایم خونه. تو مفتح یکی بلند داد زد: (برین گمشین دیگه) هرچی اینور اونور نگاه کردیم هیچ خبری نبود.جلوتر یه بسیجی کله خر! همین جمله رو تکرار کرد.مردمم رفتن جلوتر و گفتن : (یابو،یابو...) .
اومدیم خونه.داداشم گفت امروز مثل سگ میزدن.کاری نداشتن که زنی ، مردی؟ هر چی بودی میزدنت.بعد با دیدن چندتا فیلم کاملا توجیح شدم.
خوب ببخشید سرتونو درد آوردم.
البته اینم آخرش:

آتیش زدن پرچم ایران توسط همون بسیجی های کره ااا ببخشید کله خر!









